چقدر دلم براي اين سلام كردنه تنگ شده بود.آخه بديش اين بود كه بدون خداحافظي رفتم.
دو هفته تعطيلات تابستاني اجباري.يه دفعه توي اداره اعلام كردند كه از شنبه تشريف نياوريد سركار.بدون اينكه فكر كنند ما ميتوانيم براي زندگيمان برنامه داشته باشيم.خلاصه كه اينقدر روز آخر خودشان كار ريختند سرم كه وقت نكردم به اينجا يه سر بزنم و يه خداحافظي براي دو هفته بگم.
تعطيلات جذابي نبود و بجز رفتن به دندانپزشكي و كلي درد دندان و خرج دندان و خواندن زبان يكي دو تا خوبي هم داشت كه ثبت نام آقاي همسر در دوره فوق ليسانس رشته مهندسي انرژي يكيش بود و نقاشي آپارتمانمون دوميش.يه اتاق ياسي،يه اتاق شكلاتي و يه اتاق سبز عايدمون شد كه من عاشق اون اتاق سبزه شدم.يه زندان انفرادي كوچولو براي وقتايي كه يادم بره دنيا يه روزايي مثل الان چقدر قشنگه.ميرم اونجا تا سبزي اونجا بزرگي دنيا را يادم بياره.
خونمون آنقدر شيك و تميز شده كه از الان فكر ميكنم در خداحافظي كردن باهاش دچار مشكل بشم.البته سعي ميكنم در اين دو سال حسابي كثيفش كنم كه اونموقع از خدام باشه كه تركش كنم.
و من مسافرم ای بادهای همواره...