سلام سلام سلام

چقدر دلم براي اين سلام كردنه تنگ شده بود.آخه بديش اين بود كه بدون خداحافظي رفتم.

دو هفته تعطيلات تابستاني اجباري.يه دفعه توي اداره اعلام كردند كه از شنبه تشريف نياوريد سركار.بدون اينكه فكر كنند ما مي‌توانيم براي زندگيمان برنامه داشته باشيم.خلاصه كه اينقدر روز آخر خودشان كار ريختند سرم كه وقت  نكردم به اينجا يه سر بزنم و يه خداحافظي براي دو هفته بگم.

تعطيلات جذابي نبود و بجز رفتن به دندانپزشكي و كلي درد دندان و خرج دندان و خواندن زبان يكي دو تا خوبي هم داشت كه ثبت نام آقاي همسر در دوره فوق ليسانس رشته مهندسي انرژي يكيش بود و نقاشي آپارتمانمون دوميش.يه اتاق ياسي،يه اتاق شكلاتي و يه اتاق سبز عايدمون شد كه من عاشق اون اتاق سبزه شدم.يه زندان انفرادي كوچولو براي وقتايي كه يادم بره دنيا يه روزايي مثل الان چقدر قشنگه.ميرم اونجا تا سبزي اونجا بزرگي دنيا را يادم بياره.

خونمون آنقدر شيك و تميز شده كه از الان فكر مي‌كنم در خداحافظي كردن باهاش دچار مشكل بشم.البته سعي مي‌كنم در اين دو سال حسابي كثيفش كنم كه اونموقع از خدام باشه كه تركش كنم.

بازي وبلاگي سرزمين مادري

سلام سلام سلام

از طرف مهسای عزیز به یک بازی وبلاگی دعوت شدم که البته اصل ماجرا زير سر آقا بهروز بوده.

 باید به دو سوال زیر جواب بدم (البته همین موضوع باعث شد یه بار دیگه اهداف مهاجرتمون رو دنبال کنیم و با آقای همسر به یک نتیجه واحد برسیم و اینجا براتون بنویسمش)به خاطر همين باز هم از بهروز و مهساي عزيز ممنونم.

"بـــازی وبـلاگـــی ســرزمیـــن مــــادری" 

    1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟

 (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
 - یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!

    2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
(برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
 
و اما جواب من و آقاي همسر:
 
۱. بعد از صحبتهاي طولاني به اين نتيجه رسيديم كه اگر قرار بود از رفتن منصرف بشيم به رفتن مصمم نميشديم! به همين سادگي.ما وقتي فكر مهاجرت به سرمان زد آقاي همسر كار مرتبط با رشته نداشتند و همين موضوع كه بتونه يه كار مرتبط با رشته‌اش انجام بده براش بهترين مشوق بود اما به محض اينكه تصميممان قطعي تر شد پيشنهادهاي كار از در و ديوار مي‌آمد تا آنجا كه حتي كار در ايران خودرو كه جز آرزوهاي آقاي همسر بود بهش پيشنهاد شد.اما وقتي دوباره نشستيم و فكر كرديم دلايل زيادي را ليست كرديم و نهايتا حتي پيشنهادهاي كاري را پله ‌اي كرديم براي راحتتر دويدن به سمت استراليا.از بين تمام پيشنهادها يكي از كارها كه به زبان انگليسي بود و كاري كاملا مرتبط با رشته بود و سابقه كار مطمئن و خوبي را فراهم ميكرد برگزيديم و باز هم به دويدن ادامه داديم. هر روز با اشتياق بيشتر به يك زندگي جديد مي‌انديشيم. به اينكه ميتوان با پاهايي ناتوان باز هم دويد و از همه جلو زد. اوايل آهي كه با آمدن اسم استراليا از دل مادرانمان بلند ميشد دلم را مي‌لرزاند اما حالا با خودم فكر مي‌كنم آنها نيز يكروز ريسك مهاجرت را به جان خريدند و به تهران كوچ كردند و جواب آه مادرانشان را با موفقيت فرزندانشان در تهران دادند و مادربزرگ هر بار كه با ما صحبت مي‌كند مي‌گويد كه بهاي موفقيت شما تنهايي من بود اما اين جمله را با چنان افتخاري مي‌گويد كه به خود و خطري كه پدر و مادرمان به خود خريده‌اند مي‌بالم.به اميد رسيدن به آن افتخار است كه ميروم پس چيزي نمي‌تواند منصرفمان كند.)برايمان دعا كنيد. زياد هم دعا كنيد.اين اشتياق است كه ما را پا بر جا و استوار نگه داشته. دعا كنيد اين اشتياق روز به روز پر رنگتر شود تا آنجا كه به هدفمان برسيم.......آمين)
۲.من ايراني بودنم را واقعا دوست دارم .با آقاي همسر كه صحبت كردم چندان با من موافق نبود اما مجاب شد كه ميتوان اينطوري هم نگاه كرد.وقتي بريم، از ايران ۲۵۰۰ ساله صحبت نمي‌كنم از اقتدارش و از سرزمينهاي زيبايش حرف نمي‌زنم. من از هر چيزي كه ديده‌ام تعريف مي‌كنم.از اينكه به قول خود آقا بهروز پدرمان ماشين نداشت اما هر جمعه پاتوقمان يا پارك شقايق بود يا با آنهمه فاصله تا اولين جايگاهش در تهران(بومهن) مي‌رفتيم.با افتخار از سفره‌هاي هفت سين عيد مي‌گويم و عكسهاي خندان بچگيهامان به دور آن سفره رنگين را نشان مي‌دهم كه چهار، پنج‌تا بچه با لبي خندان دور يك سفره نشسته‌اند با سيبي سرخ در دستانشان و منتظر تحويل سال نو و بوسيدن پدر و گرفتن عيدي.من از قانونهاي سخت طلاق و حقي كه زن ندارد نمي‌گويم چون در من نبوده من ديدم كه در همين كشور من خواستم و با مردي كه دوست داشتم ازدواج كردم. تلاشش زيبايش كرد.۷ سال دوستي با تمام مخفي ‌كاريهايش بود كه عشقي اينچنين را باعث شد. شايد هم به آنها گفتم كه آنجا آنقدر سخت است كه زن باشي كه از زن بودن خود لذت مي‌بري چون مي‌داني كه داري سخت ترين كارها را انجام مي‌دهي.
 
شايد هم هيچ وقت هيچ چيز نگويم .شايد نتوانم از چيزي بجز هواي ايران بگويم و شايد ندانم هواي پر دود و غروب سنگين به انگليسي چه مي‌شود و به همين كه هوا خوب است اكتفا كنم. چه قشنگ گفته"هادي خرسندي" در ابيات زير، حال مهاجران را:

من که با آن لهجه و آن فارسي     آنچنان خو کرده بودم سال سي

من که بودم آنهمه حاضر جواب     من که بودم نکته‌ها را فوت آب

من‌که با شيرين ‌زباني‌هاي خويش     کار خود درهر کجا بردم به پيش

آخر عمري چو طفلي تازه سال     از سخن افتاده بودم لال لال

کم کمک گاهي “هلو” گاهي “پليز”     نطق کردم خرده‌خرده ريز ريز

در گرامر همچنان سر در گمم     مثل شاگرد کلاس دوم

گاه” گودمورنينگ” من جاي سلام     از سحر تا نيمه‌شب دارد دوام

با در و همسايه هنگام سخن     لرزه ميافتد به سرتا پاي من

ميکنم با يک دوتن اهل محل     گاهگاهي يک”هلو” ردو بدل

گر هوا خوب است يا اينکه بد است     گفتگو درباره‌اش صد درصد است

جز هوا هرگفتگويي نابجاست     اين جماعت حرفشان روي هواست

بگذر از ني من حکايت ميکنم     وز جدايي‌ها شکايت ميکنم

ني کجا اين نکته‌ها آموخته     ني کجا داند نيستان سوخته

 

نميدونم

نميدونم

دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه آقاي همسر راست مي‌گفت. الان به جز زبان خوندن هر كاري اشتباست اون كه ميگه بايد اونجا هم كه رفتيم بگيم  ما تا فوق ليسانس بالا اومديم اما براي گرفتن يه مدرك زبان دست و دلمون مي‌لرزيد.واقعا چي بايد بگيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست دارم نظر احسان، joe  و رضا رهنماي عزيز را هم بدونم.